✿روح عاشق✿
بیا تا در راه دو روح که همدیگر را درک میکنند سنگی نیندازیم
تنم آماج یاس و رنج و درد است دلم زین گونه زیستن سرد سرد است کجایش میتوان گفت داد و انصاف ؟ که مرد هم مرد و نامرد هم مرد است دیگر نمیدهند فریبم سراب ها زیرا که بار٬بار درجستجوی آب بی اختیار٬سوی سرابی خزیده ام. اکنون به آب نیز مرا نیست باوری زیرا که آب در نظر آید مرا سراب زینرو دیگر بسوی چشمهء آبی نمیروم. دیشب ستاره ها عهد بستن که به مهمانی مهتاب برقصند و من مهر را از پشت آیینه شکسته چشمانت منکسر احساس میکنم... من و فروغ با هم بودیم او از عاصی بودنش میگفت من غرق سخنهای او هرگه نگهی سوزانش میدوید در درون رگهایم او میگفت: " من و تو مبتلای یک دردیم خورشید یخ بسته فصل سردیم" او از همه چیز میگفت از اسیر٬از دیوار٬ از عصیان٬از تولدی دیگر تا ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد او از هم وزن بودن اسمش با دروغ رنج میبرد آه چی زیبا بود آن لحظه با فروغ بودن ناگه بانگ اذان صبح برهم زد این خواب طلایی را من تا هنوز نقش پای اورا در رو فرش خانه ام آبیاری میکنم 















